يالان دنيا

يالاااااان دنيا

چه قدر خوبه ها...


چـقـدر خـوبـه
 . . .

یـکـی بـاشـه

یـکـی بـاشـه کـه بـغـلـت کـنـه . . .

سـرتـو بـزاری روی قلبش...

آرومـت کـنـه . . .

حـُرم نـفـس هـاش تـنـت ُ داغ کـنـه . . .

عـطـر دسـتـاش مـوهـاتـو نـوازش کـنـه . . .

چـقـدر خـوبـه . . .

چـقـدر خـوبـه کـه آروم دم گـوشـت بـگـه

غـصـه نـخـوری هـا

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 23:17  توسط مهران   | 

چه قدر خوبه.....

چقدر خوبه ادم یکی

را دوست داشته باشه

نه به خاطر اینکه نیازش رو برطرف کنه

نه به خاطر اینکه کس دیگری رو نداره نه به خاطر اینکه

تنهاست و نه از روی اجبار بلکه


به خاطر اینکه اون شخص

ارزش دوست داشتن رو داره...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 23:15  توسط مهران   | 

حسرت..

http://www.up.taktemp.com/images/fd0uuubkb7cy99h5yb9.jpg


گناهش گردن کیست"

من امروز روزه بودم که حسرت داشتنش را خوردم"

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 22:48  توسط مهران   | 

دلم شکست..

دلم شکست
عیبی ندارد شکستنی است دیگر، می شکند
اصلا فدای سرت
قضا و بلا بود
از سرت دور شد
اشکم بی امان می ریزد
مهم نیست
آب روشنی است
خانه ات تا ابد روشن.
..


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 22:47  توسط مهران   | 

به یاد هم بودن..

شاید با هم بودن سخت تکرار شود...
اما!!!

به یاد هم بودن را هر لحظه می توان تکرار کرد...


http://www.up.taktemp.com/images/dpowv4m2xny60dnjadw3.jpg

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 22:44  توسط مهران   | 

درس زندگـــــــی....

 

بر لب جویی و در کنار کسی که دوستش داشتم نشسته بودم،

کف دستش را در جوی فرو برد و آن را بیرون آورد و به من نشان داد و گفت:

ـ آب که کف دستم جای گرفته است را می بینی؟

ـ این نشانه عشق من است !

و به راستی چنین بود، مادامیکه دستمان را با دقت باز نگاه داریم ،

آب در کف دست هاباقی می ماند،

اما اگر انگشتانمان را سخت و سفت به هم بچسبانیم و سعی کنیم

که آب ها را به اجبار در دستانمان حفظ کنیم،

با کوچکترین تکانی آب ها به زمین سرازیر می شوند.

این بزرگترین اشتباهی ست که مردم در هنگام عاشق شدن مرتکب می شوند.

آن ها می خواهند عشق را با اجبار حفظ کنند.

به او امر می کنند،

               از او انتظار دارند.

بدین گونه است که عشقشان همچون همان آب ها با کوچکترین تکانی

از بین می رود

               و نابود می شود.

                               عشق باید آزاد باشد،

شما نمی توانید طبیعت عشق را تغییر دهید.

اگر کسی را دوست دارید اجازه بدهید آزاد باشد.

بدهید اما انتظار گرفتن نداشته باشید.

نصیحت کنید اما امر نکنید.

خواهش کنید ، دستور ندهید.

.

.

ممکن است آسان به نظر برسد ، اما این درسی است که تمرین و ممارست آن

 یک عمر طول می کشد !

به یاد داشته باشید که زندگی،

                       تعداد نفس های ما نیست،

                                بلکه چگونه سپری شدن نفس هاست! 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 13:58  توسط مهران   | 

دوست دارم که...

دوست دارم که.....

يه اتاقي باشه گرمه گرم ... روشنه روشن ... تو باشي، منم باشم ... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد... تو منو بغلم

کني که نترسم ...که سردم نشه ...که نلرزم ... اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار ... پاهاتم دراز کردي ... منم اومدم

نشستم جلوت و بهت تکيه دادم ... با پاهات محکم منو گرفتي ... دو تا دستتم دورم حلقه کردي ... بهت مي‌گم

چشماتو مي‌بندي؟ ميگي آره! بعد چشماتو مي‌بندي ... بهت مي‌گم برام قصه مي‌گي تو گوشم؟ مي‌گي آره! بعد

شروع مي‌کني آروم آروم تو گوشم قصه گفتن ... يه عالمه قصة طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي‌شن ...

مي‌دوني؟ مي‌خوام رگ بزنم ... رگ خودمو ... مچ دست چپمو ... يه حرکت سريع ... يه ضربه عميق ... بلدي که؟ ولي

که نمي‌دوني مي‌خوام رگمو بزنم ... تو چشماتو بستي ... نمي‌دوني من تيغ رو از جيبم در ميارم ... نمي‌بيني که

مي برم ... نمي‌بيني خون فواره مي‌زنه ... رو سنگاي سفيد ... نمي‌بيني که دستم مي‌سوزه و لبم رو گاز

مي‌گيرم که نگم آااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني ... تو داري قصه مي‌گي.. من شلوارک پامه ... دستمو مي‌ذارم

رو زانوم ... خون مياد از دستم مي‌ريزه رو زانوم و از زانوم مي‌ريزه رو سنگا ... قشنگه مسير حرکتش! قشنگه رنگ

قرمزش ... حيف که چشمات بسته است و نمي‌توني ببيني ... تو بغلم کردي ... مي‌بيني که سرد شدم ... محکمتر

بغلم مي‌کني که گرم بشم ... مي‌بيني نامنظم نفس مي‌کشم ... تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت! مي‌بيني

هر چي محکمتر بغلم مي‌کني سردتر ميشم ... مي‌بيني ديگه نفس نمي‌کشم ... چشماتو باز مي‌کني مي‌بيني من

مردم ... مي‌دوني؟

من مي‌ترسيدم خودمو بکشم! از سرد شدن ... از تنهايي مردن ... از خون ديدن ... وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم ...

مردن خوب بود، آرومِ آروم ... گريه نکن ديگه! ... من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم دلم مي‌گيره‌ها ! بعدش تو

همون جوري وسط گريه‌هات بخندي ... گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي‌شکنه... دلِ روح نازکه ... نشکنش خب...؟



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 21:21  توسط مهران   | 

کاش بفهمد...

باز هم امشب دلم هوایش را دارد.هوای بودنش..هوای داشتنش..

باز هم با دلی شکسته میخواهم برایش بنویسم... بنویسم ...

بنویسم تا باورم کند...

تا بفهمد تمام امید من است...

تا بفهمد دوستش دارم...

شایداین نوشته را هرگز نخواند و یا اگر بخواند لبخندی تمسخر آمیز بزند...یا لبخندی از سر رضایت که چگونه توانسته کسی را این چنین عاشق خود کند..
اما من باز هم برایش مینویسم و سرود زیبا و دل انگیز دوستت دارم را برایش زمزمه میکنم
حتی اگر مورد تمسخر قرار بگیرم...

حتی اگر با بیرحمی تمام بر نوشته ام بخندد...

بازهم شکایتی ندارم
آنقدر دلم برایش تنگ شده که فقط مجبورم چشمانم را ببندم تا شاید در ذهنم بتوانم ببینمش
گاهی آنقدر از خودم و این عشق یک طرفه تنفر پیدا میکنم که دلم میخواهد مرگ را برزندگی ترجیح دهم
اما باز خودرا نهیب میزنم و میگویم
"زندگی کن به امید کسی که دوستش داری"

دلم میخواست معنای عشقم را میفهمید
میدانست که این بازی بچه گانه ای نیست،میفهمید که این عشق حقیقت است،
میفهمید که...

کاش دل باختن در دنیا وجود نداشت
کاش من از سنگ بودم...

کاش تمام انسانها دلی سنگی داشتند
تا هرگز عاشق نمیشدند , هرگز دل نمیباختند
کاش اگر عشق و دیوانگی در دل انسانها هویدا میشد هرکس در مقابل عشقش با بیرحمی و بی وفایی روبرو نمیشد...
چرا انسانها در دنیا نمیتوانند به راحتی عاشق شوند و به وصال برسند؟؟

یعنی واقعا عشق که واژه ای به این پاکی و تقدس است
باید همیشه با سختی و زجر و تلاش همراه باشد...
اما ای کاش در مقابل این همه تلاش و سختی اکثر دلبستگی ها
به نا فرجامی کشیده نمیشد.

بله درست است...

هرچیزی که با ارزش و قابل تقدیس باشد نیاز به سختی و تلاش دارد...کاش میفهمید دیوانه وار دوستش دارم.

هیچ وقت دلم نمیخواهد به این فکر کنم که او لیاقت عشق مرا ندارد...

همیشه در ذهنم سعی میکنم بدی هایش را پاک کنم و هیچ وقت از بدی اش سخن نگویم...
چون او خوبتر از آنست..

چون قابل دوست داشتن است...
ای کاش میفهمید آنچنان در قلبم رخنه کرده که حتی لحظه ای فکر کردن به نبودنش به اندازه صد سال کمرم را خرد میکند..
کاش میتوانستم خانه ی روان دلم را قطره قطره بگریم تا باورم کند...

تا بفهمد دلتنگش هستم...

+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 0:0  توسط مهران   | 

دوووووووست دارم

دوست دارم دستم را بگيري و مرا نوازش کني...

دوست دارم اشکهايم را با دستانت از گونه هايم پاک کني..

دوست دارم تو را در اغوش بگيرم و گريه کنم.........

دلم بدجوري هواتو کرده.......

کاش مي توانستم دستان گرمت را بگيرم...

کاش مي توانستم از نزديک در چشمان عاشقت نگاه کنم...

اما اين فاصله بين من و تو نمي گذارد تنها عشقم را از نزديک ببينم...

چه فاصله اي که تو اينجايي و من دور از دستان مهربانت...

اي خدا اين فاصله را از ميان ما محو کن که ديگر طاقتم به پايان رسيده...

ديگر طاقت اين دوري را ندارم....

عشق پر از درد است اما دوري از عشق پر درد تر از يک درد است...

سرنوشت سر به سر اوقات تلخ من نگذار که بدجوري دلتنگم...


+ نوشته شده در  جمعه دوم دی 1390ساعت 23:51  توسط مهران   | 

هی روزگار..

بازم مثل هميشه لبخند پشت چهره گريونم:

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 23:47  توسط مهران   | 

فقط من


همیشه در ریاضی ضعیف بودم

سالهاست

دارم حساب میکنم

چگونه من بعلاوه تو

شد فقط من ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 23:40  توسط مهران   | 

تو رو میخوام..

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.
من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،* کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...
دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت ، قلب پاکت را که اندک زمانی است در سیل باد خودم گم کرده ام.
این شبها حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 23:39  توسط مهران   | 

......

      امیدوارم بی وفایی بمیره....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 23:26  توسط مهران   | 

میشه؟؟

 

Click here to visit the Emoticons Mail siteیعنی میشه ما دو تا یه روزی به هم برسیم؟Click here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteمهم فقط رسیدنه ، حتی اگه کم برسیمClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail site یعنی میشه خوشی بیاد دور ما توری بکشه؟Click here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteبه آرزوهاش برسه هر کی که دوری میکشه؟Click here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteیعنی میشه که دستامون با هم مثه یه رشته شه؟Click here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteهر کی برای اون یکی درست مثه فرشته شهClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteیعنی میشه فقط یه بار خدا به ما نگاه کنه؟Click here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteمیگی نمیشه ولی من ، همش میگم خدا کنهClick here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail site یعنی میشه تو دفترش یه لحظه اسم ما باشه؟Click here to visit the Emoticons Mail site

Click here to visit the Emoticons Mail siteیه چیزی بشکنه فقط  ، اونم طلسم ما باشهClick here to visit the Emoticons Mail site

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 0:36  توسط مهران   | 

سوگند به عشق...

به اين لحظه هاي عاشقي مان قسم ،

به اين كلام مقدس عشق قسم خيلي دوستت دارم.

سوگند ميخورم كه با تو تا آخرين لحظه زندگي ام خواهم ماند

عزيزم و سوگند ميخورم

كه به پاي عشقت خواهم سوخت

به اين ثانيه هاي پر ارزش زندگي قسم ،
 
به اين كعبه مقدس عشق قسم كه تنها

عاشق قلب مهربان تو هستم عزيزم

سوگند ميخورم كه عشقت هر آنچه كه سوزنده باشد

من در آتش آن بسوزم چونكه

ميدانم آتش عشق تو برايم هيچگاه درد آور و سوزناك نيست…

سوگند ياد ميكنم كه در سيلاب عشقت فرو روم چونكه ميدانم

هيچ گونه سختي و عذابي را نخواهم كشيد…

در لحظه اول ديدارمان و لحظه اي كه عاشق هم شديم
 
مست شراب عشقت شدم

پس سوگند ميخورم به اين جام شراب كه تنها
 
از جام قلب تو مست عشق شوم و

سوگند ميخورم به اين لحظه زيبا و پر از عشق

كه تمام فكر و زندگي ام تو باشي و نام

تو باشد و عشق تو باشد عزيزم

آمدي در قلبم چه زيبا هم آمدي ،
 
آمدي و مرا ديوانه و عاشق خودت كردي پس

سوگند ميخورم كه با تو بمانم ، بمانم و عاشق هم بمانم ،
 
نه مجنون باشم و نه فرهاد

تنها خود خودم باشم و سوگند ميخورم كه اينك كه عاشق شدم
 
با آرامش با تو باشم

بدون هيچ دغدغه و يا دلهره و يا ترسي از عشق!

سوگند ميخورم كه تنها نام مقدس تو را بر زبان بياورم!

به اين نام زيبايت قسم كه در اين سفر دشوار دستانت را
 
رها نكنم و تو را هر چه

زودتر به سرزمين عشاق برسانم

به آن قبله گاهي كه روبروي آن نشسته اي و از خداي خويش
 
آرزوي مرا داري قسم

كه به خاطر تو تمام سختي ها و مشكلات را تحمل كنم

و به خاطر تو سالها انتظار

بكشم تا روزي به تو برسم و تو را در آغوش بگيرم.

به آن اشكهاي مقدست قسم ،
 
به آن اشكهايي كه روي گونه هاي نازنينت سرازير

شده است قسم كه هيچگاه حرفي نزنم كه قلبت شكسته شود
 
و كاري نكنم كه دلت به درد بيايد و چشمانت خيس شود!

عزيزم اينك دستانت را به من بده و بگذار دستانت را محكم
 
و با تمام وجودم بفشارم و

سوگند خويش را برايت ياد كنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 0:12  توسط مهران   | 

چیکار کنم عاشقتم

خدا خوب می دونه که چی کشیدم
خدا می دونه چه زجری رو دیدم
سر حرفم تویی دنیارو گشتم
آخه چرا شدی تو سرنوشتم
تویی که از من و عشق و دلم دوری
نمی فهمی من و از قد و مغروری
تویی که تا ابد همیشه لجبازی
نمی فهمی که داری چی رو می بازی
دوباره بازیچه نکن قلب من و که خیلی داغون دلم
فکری بکن به حال من همین یک بار
بذار که حل شه مشکلم
می شه تمومش بکنی
 ولش کنی حرفای بچه گونت و
خسته ام دیگه نمی کشم
 سنگینی بهونه ات و

راحت تو از پیشم نرو
خاطره هام و پس نده
حالا که عاشقت شدم
ساده من و از دست نده
اینقد یک دندگی نکن
اینقد نگو می خوام برم
چیکار کنم عاشقتم

نمیشه از تو بگذرم
، نمیشه از تو بگذرم
دوباره بازیچه نکن قلب من و که خیلی داغون دلم

فکری بکن به حال من همین یک بار
بذار که حل شه مشکلم
می شه تمومش بکنی
 ولش کنی حرفای بچه گونت و
خسته ام دیگه نمی کشم
 سنگینی بهونه اتو....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:55  توسط مهران   | 

+ عشق فقط سراب است ..

چه کنم؟

عشق فقط سراب است

باورش نکن

اگر تنهات گذاشت یه روزی

تعجب نکن

کار عشق بی وفائیست

غصه نخور ،  گریه نکن

کل دنیا سراب است


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:36  توسط مهران   | 

عشق...

عشق شايد تنها جايزه اين روزگار نامهربان است كه براي بردنش نيازي به پارتي نيست!

برايش مهم نيست كه تو شاهي يا گدا!

مردي يا زن!

هر چه هستي باش فقط تنها شرطش اين است كه......

ارزش آن را بشناسي و حرمتش را نگهداري.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:24  توسط مهران   | 

ای اشک..............ای غم............

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:23  توسط مهران   | 

به من تکیه کن...

به من تکیه کن تکیه کن تکیه کن

که خاصیت عشق را میشناسم

به من تکیه کن مثه شبنم به برگ

تو را بهتر از برگ ها میشناسم

به من شک نکن شک نکن شک نکن

که من صحت اعتماد توام

لطیفی تو تکرار ابریشمی

که وقت سرودن به یاد توام

تو از اوج فواره ها آمدی

تو با یک قبیله صدا آمدی

تو از عطر نارنج زاران خورشید

تو از قله ها از هوا آمدی

تو را روی گلبرگ ها مینویسم

در آغاز در ابتدا مینویسم

در آغاز دفتر چه مشق هایم

تو را گرچه من بود ما مینویسم..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 23:20  توسط مهران   | 

آغوش....

 

در آغوشم بگیر و بگذار گرمی دستت را حس کنم

مرا ببوس تا با هر بوسه ات جانی دوباره بگیرم

نگا هم کن و التما سم را در چشمانم بخوان

بخوان که بودنت را فریاد می ز نند

بخوان که بدون تو می میرند

بخوان که جز تو کسی را ندارند

بخوان که چقدر دو ستت دارند

....

تقدیم به بهترینم....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 2:8  توسط مهران   | 

بمون تا بمونم..

وقتی بارون نگاهت رو به نگاهم ریختی دلم زنده شد

وقتی با دلت قدم به دلم گذاشتی زلزله ی شدیدی رو توی قلبم حس کردم

وقتی اومدی تموم تنهاییهام رو با خودت بردی

از همون اول میدونستم اومدی که توی قلبم بمونی برای همیشه

پس ای نازنین!

ای تنها مونس!

ای عشق:

بمون تا بمونم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 1:53  توسط مهران   | 

میدونی...

دوستت دارم ولی چرا نمیتونم ثابت کنم
لالایی میخونم ولی نمیتونم خوابت کنم
دوست داشتن منو چرا نمیتونی باور کنی
آتیش این عشقو شاید دوست داری خاکستر کنی
شاید میخوای همه عشق بمونه تو دل خودم
دلت میخواد دیگه بهت نگم که عاشقت شدم
کاش توی چشمام میدیدی کاشکی اینو میفهمیدی
بگو چطور ثابت کنم که تو بهم نفس میدی
یه راهی پیش روم بذار یکم بهم فرصت بده
برای عاشقتر شدن خودت بهم جرات بده
یه کاری کردی عاشقت هر لحظه بی تابت بشه
من جونمو بهت میدم شاید بهت ثابت بشه..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 1:49  توسط مهران   | 

عشق مارمولکی...

شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند. توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شرایط محیطی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند.

این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.

دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود !

اما براستی چه اتفاقی افتاده بود ؟ که در یک قسمت تاریک آنهم بدون کوچکترین حرکت، یک مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنین موقعیتی زنده مانده !

چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است. متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.

در این مدت چکار می کرده ؟ چگونه و چی می خورده ؟

همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد !


مرد شدیدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. و این است عشق ! یک موجود کوچک با عشقی بزرگ !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 1:39  توسط مهران   | 

میخوام بگم...


تا حالا بهت نگفتم ولی حالا می خوام بگم بی تو میمیرم ..

می خوام بگم تو دنیای منی ..

می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..

می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!

می خوام بگم شدی مجنون عشقم …

می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !

می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم ..

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!

می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم …

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم …

می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم …

می خوام بگم مثل خرابه های بم خرابتم …

می خوام بگم بیشتر از عشق لیلی به مجنون عاشقتم ..

می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!

می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!

می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …

می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!

می خوام بگم جایگاه همیشگی تو قلب منه !!

می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..

می خوام بگم لحظه ای که تو رو میبینم بهترین لحظه زندگیمه !!

می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 0:17  توسط مهران   | 

چه دنیایی....

روزی مرد جوانی عاشق دختری شد که روشندل بود,همه او را سرزنش می کردند و خرده می گرفتند که تو لیاقتت بیشتر از اینهاست,بعضی نیز عشق زودگذر تعبیر کردند,پسرک گوش نمی داد عاشقانه دخترک را دوست داشت عمرش را به پای او می گذاشت تا او احساس کمبود نکند

روزی از دخترک پرسید:آرزوی تو چیست؟

دخترک گفت:من تو زندگیم یک آرزو دارم آن هم اینکه تو را ببینم ولی افسوس که نشدنی است.

پسرک از اینکه اشک در چشمان دخترک جمع شده بود اندوهگین شد تصمیم گرفت کاری بکند از دکتر ها خواست چشمانش را به دخترک بدهند,دخترک را هم به بیمارستان آورد و به او هم گفت می خواهد آرزویش را بر آورده کند,این بار هم اشک در چشمان دخترک جمع شد ولی این بار اشک شوق بود

عمل با موفقیت انجام شد با چشمان پسر دخترک دنیا را دید,پسرک را نیز دید و به او گفت:تو نابینا هستی!!!من اگر می دانستم تو کوری عمرم را با تو هدر نمی دادم,من رو با تو دیگر کاری نیست

پسرک آرام بر روی تخت نشست و زیر لب خدا را شکر کرد که توانسته بود آرزوی عشقش را بر آورده کند


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 0:16  توسط مهران   | 

عشق یا دوست داشتن ...

اگه تو چشمای کسی که عاشقشی نیگاه کنی خجالت میکشی و صورتت سرخ میشه

ولی اگه تو چشمای کسی که دوستش داری نیگاه کنی لبخند میزنی

******************************************

وقتی با کسی که عاشقشی هستی نمیتونی هر چی تو دلت هست به زبون بیاری..

ولی وقتی با کسی که دوستش داری هستی ..این کارو میتونی بکنی...

********************************************

وقتی با کسی که عاشقشی هستی معمولا تو رفتارت راحت نیستی و خجالت میکشی

ولی وقتی با کسی که دوستش داری هستی...

تو خودت هستی و هر کاری دوست داری میکنی

*********************************************

تو نمیتونی به طور مستقیم تو چشمای اونی که عاشقشی نیگاه کنی

ولی تو میتونی همیشه با لبخند و مستقیم تو چشمای کسی که دوستش داری نیگاه کنی

*********************************************

وقتی کسی که عاشقشی گریه میکنه تو هم به همراه او اشک میریزی

ولی وقتی کسی که دوستش داری گریه میکنه تو فقط تسکینش میدی...

*********************************************

وقتی با کسی که عاشقشی روبرو میشی.. قلبت تندتر میزنه

ولی وقتی با کسی که دوستش داری روبرو میشی فقط خوشحال میشی..

********************************************

وقتی با کسی که عاشقشی... هستی زمستون پیش چشمات مثل بهاره

ولی وقتی با کسی که دوستش داری هستی ..زمستون فقط زیباست ..همین

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 0:3  توسط مهران   | 

واقعا عشق چیه.........؟

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟
هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید وگفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟


دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

عشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 15:20  توسط مهران   | 

عشق یعنی این...

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلبتو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 15:10  توسط مهران   | 

تنهایی.....

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا....

در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 23:39  توسط مهران   | 

مطالب قدیمی‌تر